تبليغاتX
.:.گفته های یکتای من.:.

.:.گفته های یکتای من.:.

سلام عرض ميكنم خدمت تمامي روزه داران عزيز(تاحالا اين مدلي سلام نكرده بودم نه؟!تعجب نكنيد،حقيقت گاهي اوقات شيرينه،ديگه فافا داره بزرگ ميشه شيطونياشم بايد كمتر بشه)...

خوب دوستاي مؤمنمون چيكار ميكنن؟حسابي ازرفتن به مهموني خدا لذت ميبريداا،منم تازه از ديروز شروع كردم به روزه گرفتن،آخه تا پَريروزبوشهر بوديم،جاتون خالي  برنزه كه چه عرض كنم سياه سوخته شديم برگشتيم،بيچاره فاميلامون توي اون گرما روزه ميگرفتن...خدا وكيلي آدم وقتي پيشه فاميلاشه درداشو فراموش ميكنه حتي هواي شرجي رو...

گذشته ازاين حرفاامروز رفته بودم مدرسمون،كلي باترسو لرز وارد مدرسه شدم آخه تازه ميخواستم برم ثبت نام كنم،خدارو شكر بخيرگذشت ثبت نامم كردن(ازخداشونم باشه دختربه اين گلي دلشونم بخواد)روپوشمم گرفتم حسابي گشاد برداشتم آخه فاطمه خانوم امسال تصميم گرفته انضباطش 20 بشه،راستي يه خبرديگه:قراره با 5-6تا ازدوستام روزعيدفطربلند بشيم بريم مشهد اونم 3روزه البته اينم بدونيد كه ازطرف مدرسه قراره بريم،شنبه هم قراره برم دكورسالن رو بچينم(ما اينيم ديگه به خوش سليقه بودن معروفيم از هرانگشتمونم شونصدتا هنرميريزه)...

ديگه دارم سعي ميكنم آپ هاي كوتاه ولي زود زود بكنم،الانم اين آپ يك چشمه از آپهاي كوتاهمه...

پاييزهم تو راهه،پاييزفصله غمه اما دوسش داشته باشيدتااز بودنش لذت ببريد(ملك الشعراي پاييز)

راستي مارو ازدعاي خيرتون توي اين ماه وشبهاي قدربي بهره نكنيد...

                                     ((مواظب خودتون باشيد))

                                        ((خدا...حا...فظ...))

   

   

خدای من جا مونده از پرواز منم

کی میشه وقت هجرتم

دلم می خواد پر بزنم...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت18:33توسط فاطمه | |

س...ل...ا...م،سلام،س...ل...ا...م

خوبــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــد؟جیگر همۀ با معرفتارو برم که وقتی من بد قولی میکنمو آپ نمیکنم میانو کامنت میذارن،جیگرطلاها من تا امتحانام تموم شد حمله میکنم به کامنتینگتونو منفجرش میکنم...

گفتم امتحان،آره دیگه امتحانای آخرسالو داریم میدیم،امروزم امتحان آمارودادیم،امتحانو درحد تیم ملّی خوب دادم،اینقدر خر زده بودم که سؤال تستیو تشریحی جواب دادم...آخی سال داره تموم میشه،خیلی باورنکردنیه...!!!

این روزای آخرم که ماها فقط جامون تو دفتر مدیربوده،سر چیزایه خیلی بی خود گیر داده بودن...باید یه کلاس تربیت معلم واسه ما دانش آموزا بذارن تا بعضی از این معلمای بی ادبو تربیت کنیم البته این معلمای بی تربیتی که توی مدرسۀ ما هستن از نوع نایابشن،چون اگه بفرستیشون کانون اصلاح تربیتم باز کارخودشونو ادامه میدن،امیدوارم این نوع ازمعلما هرچه سریعترنسلشون منقرض بشه...برخلاف این معلما 2تا معلم داریم که واقعاً جیگرن یکی دبیر شیمی یکی هم ریاضی هر دوشون عشق به تمام معنان...

از فروردین تاحالا که نبودم خیلی اتفاقات واسم افتاده...اتفاقات بد وخوب و وحشتناک وشگفت انگیز...اتفاقات بد مثل تصادفی که تو بوشهر کردیم،مثل وضعیت افتضاح روحی که واسم به وجود اومدکه خیلی از کثافتا به این وضعم انداخته بودن،مثل تهمت هایی که بهم زدنو صفحه پشتم گذاشتن ومثل رازهایی که نمیتونی حتی توی تنهاییت فاش کنی،دیگه چه برسه واسه بقیه بخوای بتعریفی...فکر کنید اون دخترشادوشنگول که یه شهرو رو سرش میذاشت اینطوری شده بود،البته الان شرایط روحیم خیلی بهتره دیگه به هیچ کدومش فکر نمیکنم مگه اینکه دوباره باهاش روبرو بشم...حالا اتفقات بد بسه.اتفاقات خوبم مثل عقد داییم وزن داییم توی عید که خیلی خوش گذشت وبراشون آرزوی سفید بختی میکنم و امیدوارم سالهای سال پشت هم باشن،هرچی فکرمیکنم اتفاق خوبی یادم نمیاد...

راستی دوستای گل و بلبل من رشته ام ریاضی فیزیک بود اما واسه تغییر رشته اقدام کردم،میخوام برم تجربی،ایشالله سال دیگه سر کلاسشون میشینمو از درسو مشق میندازمشون...

روز آخری تو مدرسه از دیوار راست بالا میرفتیم(خوب بابا یک سال جلومونو گرفته بودن ما هم بیشتر اذیتامونو جمع کرده بودیم واسه روز آخرکه حسابی هم ترکوندیم)...اونایی که توی کرج زندگی میکنن میدونن که25اردیبهشت چه بارون جیگملی اومد.ما هم بی معرفتی نکردیمو معلم شیمی رو گذاشتیم وسطوکلاس 2ریاضی Aبا اون همه اُبُهَت دورش حلقه زدیمو زیر اون بارون می چرخیدیم(به یاد دوران کودکی وآلیسا آلیسای قدیم).اون روزی زنگ آخرهندسه داشتیم،الحق که یارو از یولم یولتره،حالا وقتیم بهش میگیم یولی ناراحت میشه و فحش میده،بنده خدا کنترل اعصاب نداره دیگه(فحش نده فحش بدِ)،...میخواستم بگم اون زنگ وقتی داشت پا تخته تمرین حل میکرد خط کش،پاک کن،مداد،گچ،...پرت میکردیم طرفش احساس نمیکرد،بدنش بی حس بود،البته جا داره بگم ما قصدبدی نداشتیم فقط میخواستیم حس لامسش فعال بشه...

راستی دبیر آمارمونو نگفتم،این دبیر آمارمون خیلی وحشیه،حدوداً37،38سالشه ولی هنوز مجرده،اونایی که فیلم park wayرو دیدن باید بدونن که کوهیار قبل از رها یه زن دیگه داشته که بخاطر شکنجه هایی که میشه دیوونه میشه و فرار میکنه،حالا ما تازه به این حقیقت پی بردیم که اون زنه همین معلم آمار ماست(فامیلیش ****** ولی ما بهش میگیم مرجانی)یه هفت تیر داره تو جورابش قایم میکنه جیکمون در بیاد یه تیر خلاصی نثارمون میکنه...هروقت باهاش کلاس داشتیم 5دقیقه بهمون وقت میداد تا بخندیم هرکسی هم که توی این 5دقیقه خندش نمیومد هفت تیرشو در میاوردو میذاشت روسرش که بخنده،ما هم معمولاً برای اینکه بیشتردیوونه اش کنیم بعد از همین 5دقیقه میخندیدیم...

اِاِاِاِاِاِاِ داشت یادم میرفت،پرسپلیسی های عزیز هم بردتونو تبریک میگم...و بلاخره...

راستی این6روز تعطیلی شماها چه دسته گلی به آب دادید؟شنیدم مراسم رحلت بنیان گذار انقلاب اسلامی رو توی شمال خیلی خوب برگزار کرده بودن،اینقدرخوب که جاده هارو ساعتی باز میکردن...خوش به حالتون ماکه ازکرج بیرون نرفتیم،به جاش مامان بزرگموخاله ام از بوشهر اومدن خونمون،خیلی حال داد...

بچه ها یه سؤال میپرسم،خدا وکیلی روی منو زمین نندازینو جوابو بهم بدید...

- میشه کسی یه نفروعاشقانه دوست داشته باشه بعد اونی رو که دوست داره یهو بذاره بره یا قهر کنه،بعدش اون کس بره بعدازچند مدت دیگه با یه نفر دیگه دوست بشه واونو مثل نفر قبلی دوست داشته باشه،بعد نفر قبلی برگرده و ابراز پشیمونی به اون کس کنه(همون کس که عاشق بوده)بعد اون کس بگه قلبمو فروختم...به نظر شما واقعاً میشه گفت اون کس عاشقش بوده؟یا این اسمش خیانت بوده؟

هممممممم...دیگه چی بگم؟من 3تا از امتحانم مونده،پس فردا هم امتحان هندسه دارم،خدا کنه خوب بدم...آخه هیچی ازهندسه بارم نیست،همیشه زنگ هندسه زنگ تقویت جسم و روح بوده...یا داشتیم میخوردیم یاداشتیم میخندیدیم...

خوب دیگه من برم،هروقت تابستون اومدمنم میام...

                                       ((دوستون دارم سبد شبد))

                                                ((بای بای))

          

         

((هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم))

          

 

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت22:10توسط فاطمه | |

 سلام٬خوب هستید؟در سلامتیه کامل به سر میبرید؟هـُـــع...این چند وقته که من نبودمو داشتم با گرفتاریام سرو کله میزدم شماها چَکار میکردید؟بدون ما خیلی خوش گذشت٬مگه نه؟

خوب دیگه بلاخره ته دیگ امتحانامونم خوردیم اما به دلیل واکنش های بسیار قوی گرماده خرخونی مخ ماهم تبدیل به جزغاله شد٬البته این اتفاقات واسه من نیفتاد٬شماها که منو میشناسید دیگه من اهله کتاب خوردن نیستم.

توی کلاس ما همه بکس سروتونین مغزشون داره تموم میشه٬اما ماله منو ریحانه(رفیقم)زودترازبقیه تموم شد٬بخاطرهمینم پا شدیم رفتیم سیم چین آوردیموتمام بلندگوها وزنگهای سالن بالارو قطع کردیم٬نمیدونید که چه فازی میداد پرازسیگنال منفی بود٬ناظممون هم هرچی توی این میکروفون نعره میزد کسی نمیشنید٬واقعاً وقتی که صدای این ناظم پاچه گیرمونو نمیشنوی انگارهمه دنیارو بهت دادن(توهم فانتزی).ما یکی از بکس کلاسمونو با مشت های گره خورده حاجی صدامیکنیم ودربعضی مواقع حاجی فَشار٬آخه بنده خداهرروزفشارش می افته و ازحال میره(اینم باز بخاطرشیطونیهای ماست).حاجی هرروز وظیفشه که واسه من ساندیس بخره اگه نخره نمیذارم بره خونشون٬اون دفعه میخواست مارو فِربده و بااتوبوس بره٬اما من از اتوبوس کشیدمش پایین که بره واسم ساندیس بخره٬بیچاره یه امسال اومده توی مدرسه ما٬ولی به اندازه ۲۰سال پیرشده٬ازهمین جا بهت میگم:حاجی جون خدابهت صبر بده چون که به پیش دانشگاهی نرسیده جوون مرگ میشیو ناکام ازاین دنیا میری.

جدیداًزدم توخط قلقلک دادن٬اگه بدونید که چقدرفازمیده٬برای قلقلک دادن باید شرایطش فراهم باشه٬اول از همه باید شخص مورد نظرو شناسایی کنیم٬بعد ازشناسایی باید ببینیم درصد جنبه اش در چه سطحیه٬بعد از اینکار یه تست میکنیم ببینیم طرف قلقلکی هست یا نه چونکه اگه نباشه اونروز باید به طور مداوم سوت بزنیم.حالا بهد از سنجیدن شرایط میفتیم به جون طرفو تا جایی که در توانمون هست قلقلکش میدیم وقتی دیگه صداش در نیومد ریحانه میپره روشو کروکیشو میکشه٬چون من همه این بلاهارو سر بکس کلاس آوردم اونروزی با هم هماهنگ کرده بودن که حسابی حال منو بگیرن وعجب حالیم گرفتن...

بیــــــــــــــــق بــــــــــــوق بیق بوق بیــــــــــــــــق بــــــــــــوق...تعجب نکنید من دیوونه نشدم(آره جون عمّت)ما الان داریم دنبال ماشین عروس میریم٬دوست دارید بدونید عروس کیه داماد کیه؟آقا داماد یه شاخ شمشاد باکلاس تک پسره(قابل توجه خانوما)معرفی میکنم...دایــــــــــــــــــی جوووووونم٬پس بااین تعاریف معلوم میشه که عروس خانومم زن دایی منه٬ازش تعریف نمیکنم چون چشم میخوره درهمین حد بدونید که یه فرشته مهربونه(البته هنوز نامزدن).داییم بعد از مدتها طلسم مجردیو شکستو متأهل شد٬این بوقهای بالا هم واسه خاطر این نوشتم که یه وقت عقده ای نشیم.بچه ها هرراهکاری برای اذیت کردن این دو کبوتر عاشق میدونیدبه من پیشنهاد کنید تا من انجام بدمو اجماعاًحالشو ببریم(یا کامنت بذارید یاE-mailکنید).

خوب حاله پرسپولیسیهای عزیزمون چطوره؟شنیدم خیلی خوشحالید(ایشالله همیشه این مدلی خوشحال باشید).خوشم میاد خودتونم قطبیو قبول ندارید...شنیدم که قراره نکبت واحدی به همراهیه قطبی توی سیرک پارک ارم کورس بندبازی بذارن،بچه ها بلیط برای همه رایگان رایگانه به اندازۀ ارزش خودشون،فقط دوستان عزیزی که برای تماشا میخوان برن موز یادشون نره چون این دو موجود شگفت انگیزخیلی موز دوست دارن(اگه نظری دارید بگید اگه هم میخواید بد برخورد کنید میگم پرسپولیسیها بی جنبه تشریف دارن).

خوبدیگه باید اتاقمو تا ماه بعدی ترک کنم پرسپولیسیهای عزیزم از حرفام ناراحت نشید چون مطلب جنبه طنز داشت.

طرفداران استقلال،طرفداران پرسپولیس وبی طرفان مواظب خودتون باشید تامن دوباره برگردم.

                                o~>BY3 BY3<~o

 

             

ای کاش میدانستم اخر این جاده تنهایی

به کدامین مقصد منتهی میشود که این چنین دلهره ماندن یا نماندن را

در دلهای ما به جا میگذارد...

زندگی همچون جاده ایست  بی پایان که ما در خط چین های وسط ان قرار داریم...

    

+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت8:0توسط فاطمه | |

سلااااااااااااااام شطولین جیگملهاااااااااا

این کاریکاتور کلاسمونه که من کشیدم همه بچه ها ۱دونه دارن حتی مدیر...اگه تونستید منو این بین پیدا کنید من به وحشی بازی معروفم...بچه ها برای اینکه بهتر بتونید ببینید save کنید بعد ببینید نظر یادتون بره کشته شدید.

تا بعد

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت20:22توسط فاطمه | |

 سلاااااام يه سلام داغ داغ تابستونه اي به همه دوستان كه منتظرآپ جديدم بودن

يه سلام ديگه كه به دوقسمت تقسيم ميشه واسه كنكورياست هم اونايي كه قبول شدن هم اونايي كه نشدن،اين سلام اختصاصي هم واسه وبلاگمه كه دلم واسش يه ذره شده بود(اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش اگه دير به دير سر بهت ميزنم منوببخش...)،و مهمترين سلام واسه متولدين مرداد از جمله خودمه... تـــــــــــــــــــــولدم مبـــــــــــــــــارك(البته پيشاپيش مبارك)

اينم كيك تولدم اونايي كه از قبل دعوت شده بودن و اونايي هم كه سر زده رسيدن توي بلاگم تعارف مارفو بذارن كناركادوهاشونو بدن كيكشونو بخورن تولدمو تبريك بگن بعد اجازه هست كه برن~>ميخوام تنها تنها كادوهامو باز كنم...

(خوب ديگه بهتره بيشتراز اين جوّگيرنشيم)

اين روزا هواخيلي گرم شده وقتي كرج هوا اينطوريه خدا به فرياد جنوبيا برسه،خدا به فرياده خودمم برسه چون شهريورعازم بوشهر ميشم اونجا هوا شرجيه حسابي فاز ميده.حالا توي اين هوا ما بايد كله صبح بيدار بشيم بريم مدرسه تا ساعت1هم بايد سر كلاس بشينيم،تو مسير رفتوبرگشت هركي مارو ميبينه(با فرم مدرسه)يه لبخند تآسف بار ميزنه وفكرميكنه ما تجديد شديم بعضياشونم با صداي بلند واسمون آرزوي موفقيت ميكنن به قول يكي از بچه ها فكرميكنن ما انگل جامعه هستيم.

راستي اين طرح دوم بدحجابي خيلي خفن،خيلي وحشتناك دخترپسرارو جمع ميكنن بيچاره ها خيلي گناه دارن وقتي ميگيرنشون اينقدر التماس ميكنن كه ولشون كنن ولي هيچ فايده اي نداره به جاش با كتك ميبرنشون.

**يه خبر مهـــــــــــــــــم(البته واسه خودم مهمه)**

ماه قبلي يه نفركه مشكله روحي داشتو بامنم لج بود پسورد4و5تا از آيدياموبا وبلاگم واكونت پسرخالم كه به من قرض داده بودوباعكسايي كه توهارد داشتم دزديده بودحدوداً يه هفته منو سوزوند دلم كباب شد نميدونم توي اين يه هفته با آيديام چيكاركرده ولي اگه چيزناجوري گفته بدونيد من نبودم.حالا اگه گفتيد كي همه اينارو پس گرفت؟عمراً بدونيد،چون كه نميدونيد خودم ميگم:همه اينارو يه دوست خوب واسم پس گرفت كه هيچوقت اين كمكشو فراموش نميكنم،رفت سيستم طرفو كه توي يه شركت كارميكرد وتمام مدارك شركتشم توي كامپيوترش بودقفل كرد بعدشم كل سيستمشو فرمت كرد،بعدش كه همه اينارو اميد(فرشته نجات من)پس گرفت دادش به من اون يارو بعد از چند ساعت با يه آيديه ديگه اومدو التماس كرد كه سيستموپس بديم وگرنه بدبخت ميشه البته ما واسه گوش مالي دادن اين جناب زياده روي كرديم،سيستموفرمت كرده بوديمو كاراز كار گذشته بود تنها كاريم كه ازدستمون برميومد اين بود كه سيستمو بازكنيموبهش بديم~>البته اين بازيه خطرناكوخودش شروع كرد احتمالاًهم الان اخراج شده...ولي با اينكه منو خيلي اذيت كرد دلم به حالش سوخت.

خوب ديگه خيلي حرف زدم تلافي اين چند وقته رو در آوردم به خاطردرسو مدرسه وگرفتاريهايي كه واسم پيش اومده زياد نميتونم زود زود آپ كنم ديگه شماها به بزرگي خودتون ببخشيد.

خداحافــــــــــظ...

                     -*-*-*- تولــــــــــدم مبـــــــــــــــــــــــــــــارك-*-*-*-

  

((آنچه برمن گذشت قلم سرنوشت بود

وآنچه بربازيچه تقديرمن گذشت دست نويسي ازكپي تقدير عشق بود

چه زيبا بود خاطره هايم ولي افسوس غباربي وفايي بر روي خاطره هايم پرده غم كشيد

ومن درمرداب بي وفايي غرق شدم...))

  

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت20:20توسط فاطمه | |

سامُليكُم<~اين سلام لوتي واسه لوتي هاي كامنت بذار

خوب حالتون چطوره؟حال كنكوريهاي عزيزمون چطوره؟حال ماماناي جيگرطلا چطوره؟

حال منم خوبه يعني خيلي خوبه حرف نداره،از مشهد برگشتم حالاديگه بهم ميگن مش فاطمه(خجالت نمي كشي زيارت قبولي نميزني ميخواي از اينم كه هستي بزرگتر بشي بعد يادبگيري؟!؟!)

دوستان چي كارميكنيد با تابستون،خوش ميگذره؟ما كه كلي برنامه مسافرتي داشتيم كه همش به هم ريخت،با اين سهميه بنديه ماهي كه داريم حتماً ميشه بريم ايران گردي،شمالم نميتونيم بريم خيلي بد شد،حالشو اون بالابالاهاي دولت ميكنن تونمیری همه ضدحالاش واسه ماست.

خوب چند روز ديگه(دقيقاً 10روز)بايد برم مدرسه،اينم از تابستون ما،كي ميشه كتابو واسه هميشه ببنديم؟؟ آخرش من ازدست مدرسه معتاد میشم

راستي انتخاب رشته هم كردم،ميرم رياضي فيزيك<~حالشو ببريم صبح تا شب بايد عين ساعت كاركنيموخر بزنيم.البته كل بچه هاي اكيپ اومدن رياضي اما يكيمون در رفت منظورم اينه كه رفتن كلاردشت(خوش به حالش)

.:.يه اتفاق خيلي با حال.:.

امروز صبح واسه خودم ريلكس خوابيده بودم چه خوابايي ميديدم همه مَشتي،كه يهو سروكله يه كابوس پيدا شدكابوسش خيلي وحشتناك بود،كابوسه اين بود كه خواهرم توي خواب اومد پيشم خوابيد منم از اين حركتش هميشه حالم بهم ميخوره بخاطر همينم قضيه رو احساس كردم جديه(يعني تو بيداريم) واسه همين مشتمومحكم كردم بعد با يه ضربه جانانه واقعي زدم طرفش...آآآآآآآخ...فكرميكني زده بودم كجا،خواهرم توي خواب بودولي ديواره توي بيداري بود به خاطرهمين الان دستم باند پيچيه .

خوب ديگه بي خيال اتفاقات بعدي،ميشم چون اگه بخوام همشونوتعريف بكنم سرتون سوت ميكشه پس واسه اين دفعه بسه...

قربووووون تك تك موهاي سرم كه به اندازه همشون دوستون دارم بااي بااي.

     

         

(( زخمي بر پهلويم است و خون مي چکد و خدا نمک مي پاشدو من پيچ مي خورم و تاب مي خورم و ديگران گمانشان که مي رقصم من اين پيچ و تاب را و اين رقص خونين را دوست دارم چون به يادم مي آورد که سنگ نيستم چوب نيستم خشت و خاک نيستم که انسانم.))

      

+نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت19:6توسط فاطمه | |

سلام،سلامي ازعمق وجودم

(اگه كسي تونست بفهمه عمق وجود كجا خلاصه ميشه من كليد طلايي وبلاگموبهش تقديم ميكنم~>ديگه خيلي پررو ميشيد چون هم واستون پپسي واكردم هم دمپايي هاتونو واستون جفت كردم،فوق فوقش اگه جواب بديد منم ديگه ميفهمم عمق وجود كجاست ok?)

وايييييي هوا چقدر گرمه!!بدجوري خرماپزونه(خوب ديووونه تابستونه ديگه!!!)

بروبكس باحال وضدحال امتحانام تموم شد... باورم نميشه،بلاخره امسال تموم شد!؟كدوم با مرامي طلسمشو شكست؟؟هركي بود خدا خيرش بده.ولي چه فايده29 خرداد تعطيل شديم 24تيربايد بريم مدرسه كلاسهاي كمك آموزشيمونه،دقيقاً 25روز تعطيلي داريم.راستي فعلاً كارناممو نگرفتم ولي هركس نمره هاي خوشگلمو ببينه احساس ميكني تو قطب جنوب نشسته.بچه ها 5تير ميريم مشهد قراره خودمو به امام رضا گره بزنم تا حسابي شفام بده يه كم هم دعابكنم كه يه فرجي توي كارنامم بشه.

امروزبعداز ظهرم تولد تيناجونمه كه ميرم پارك تنيس دوستان كرجي ميدونن كه پارك تنيس كجاست،حالا كه گفتم كجاست نه عين موروملخ بريزيد اونجاها(ال‍‍‍هي، ناراحت شديد؟؟؟...تولد خودم تشيف بياريد،البته بامجوزاز وزارت ارشاد ميتونيد بيايداااا...)

راستي امروز داداشم اومده بود مدرسمون دخترا خودشونو واسش تيكه تيكه ميكردن آخه خيلي خوشگله به اطلاع خانومابرسونم كه داداشم3سالشه كسي رو هم تحويل نميگيره.

بعداز مشهدميريم شمال بعدش اردبيل سپس لرستان وبعدازسپس ميريم اصفهان از اونجاهم تور ميشيم ميريم شيرازوبوشهر،هروقتم برگشتم به جاي*فاطمه70*ميزارم*فاطمه(ماركو)پلو*.

پس به اميد آپ مجدد،خوش باشييييد(اين يك دستور است)،باي باي.

((هميشه بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازمه كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت مي ميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم ))

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت14:37توسط فاطمه | |

 السلام عليك يا وبلاگ السلام عليك يا دوستان

how are you تون چطوره؟چه خطراااا؟؟خدايي نكرده دچار تغيير فيزيكي يا شيميايي كه نشديد؟بلندتر نشنيدم،خوب بابا شنيدم بسه پرده گوشمو فرستادي 20سال نوري اونطرفتر،پس اين چند وقته كه نبودم كارو بار رديف بوده ديگه،خدا رو شكر...

ولي اين چند وقته كه من نبودم حسابي كارو بارم كساد بوده ديگه سر كلاس به درسي كه ميدن اصلاً گوش نميدم ديگه چه برسه به اينكه سر به سر اين معلما هم بذارم. واسه خودشون روز معين ميكننوامتحان ميگيرن منم كه اصلاً درس نميخونم بخاطر همين هم همشونو تر زدم با اين مستمري كه دارم ميدم معدل امسالمو كم فيكون ميكنم.

امسال خيلي زود گذشت به دبيرامون كه ميگيم امسال خيلي سريع گذشت ميگن از دست شما وروجكا واسه ماها خيلي دير گذشت،ولي من امسال خيلي اُفت تحصيلي كردم خودمم باورم نميشه اينا نمره هاي منه سالهاي پيش۵/۱۸كه ميگرفتم بخاطرش زار زار گريه ميكرم ولي امسال عين خيالم نيست نمره ام بشه 12 عروسي ميگيرم.راستي برنامه مصيبتهاي ترم دوم و بهمون دادن از اول خرداد امتحانامون شروع ميشه ولي از۲۶اردیبهشت تعطيل ميشيم امتحانامونم تا 2۹ خرداد ادامه داره فكر كنيد توي اين گرما،همه زير كولر دارن واسه خودشون حال ميكنن اما ماها بايد بريم امتحان بديم.يكي به من بگه آخه واسه چي بايد درس بخونيم به خدا اگه همه بچه ها اختيارشون دست خودشون بود هيچكدوم مدرسه نميرفتن اين روزا ديگه هيچكس به مدرسه علاقه نشون نميده همه از مدرسه متنفر شدن همه دارن ازش فرار ميكنن تو جامعه ما البته به نظر من ديگه كسي با درس خوندن به جايي نميرسه يعني كاري نيست كه بخواد مشغول بشه ايرانيا اينقدر كلاسشون بالا رفته كه مستخدماشونم بايد مدرك تحصيلي بالاي ديپلم داشته باشن،توي كشورهاي اروپايي افراد تا يه سن ثابتي كار ميكنن بعدش بازنشست ميشن البته از حقوقشون كم نميشه تازه اضافه هم ميشه اينجوري مردمشونو تشويق ميكنن و نيروهاي جديد وتازه روي كار ميارن تا جووناشون بيكار نباشن ولي توي ايران دقيقاً برعكس.

ديروزم با بچه ها هوا خيلي گرم بود رفتيم آب بازي جاتون خالي خيلي خوش گذشت شبيه جوجه آب پز شده بوديم الانم كه يه سرماي حسابي خوردم خيلي بي حالم.احتمالاً خرداد من آپ نمي كنم ولي شماها كه منو تنها نميذاريد؟راستي كساني هم كه ميان اين چند وقتي كه نيستم ميان واسم كامنت ميذارن سعي كنن جزء نفرات اول باشن چون طرحي كه واسه تابستون دارم اول از همه شامل نفرات اول كامنتينگمه پس عجله كنيد.

بروبكس دعاكن هم شروع كنن به دعا كردن اين دفعه خيلي جدي اين كارو كنن ترم دووووومممممممم قرمه سبزي كه نيست.

تا تابستون باييييييييييييييييييييييييييييي

((يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالاوقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم)).

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت7:25توسط فاطمه | |

 

سييييييييييلااااااااااااااااااااااااااااام

سال نو مبارك

زود زود اصلاً نميتونم صبركنم تازه خيلي هم دير شده بايد زودتردست به كارميشدم هرچه سريعترعيدي هاتونو رو كنيد(منظورم ازعيدي همون كامنت هاي خوشگليه كه لطف ميكنيد ميذاريد).

خوب ديگه چه خبرا؟خوش ميگذره؟به من كه خيلي خوش گذشتهمتون ميدونيدكجا رفته بودم،هميشه وقتي ميخوايم برگرديم كرج دلم ميگيره به خدايه قطره آب گنديده درياي خليج به صدتاي اينجا مي ارزه ولي حيف كه نميتونم اونجابمونم البته از كرجي هاعذرميخوام ولي شهرشون فقط به درد خودشون ميخوره،چند روز پيش داشتيم ازمدرسه پياده مي رفتيم خونمون (درحالي كه من مقنعه ام عقب رفته و ميخوام درستش كنم و چندتا ماشينم اون بغل پاركه ) ،منم كه حساس نسبت به موهامو مقنعه ام! رفتم سمت ماشين كه از توي شيشه ماشينه عكس خودمو ببينم و موهام رو داخل كنم .همينطور كه داشتم با مشقت درستشون ميكردموكيفم سنگيني ميكرد و با بقيه هم در حال وراجي بودم....آقا جاتون خالي ! ديدم چندعدد كله اندرون ماشين به تكان درامد....فقط صداي دوستم رو شنيدم كه گفت: خانومي چندتا آدم داخل ماشينه!!ديگه نفهميدم چي شد فقط گذرا ديدم كه چندتاپسرالاف نشسته بودن توماشينو همشون درحال خنديدن به من بودن! ... من و 4 تا دوستام الفرار..! ولي همه مون تابرسيم خونه هامون يه ريسه اي ميرفتيم كه همه توكف حالمون مونده بودن!!!

راستي يه خبربد البته خوبي بديش واسه شماها نيستوبه حال شماهيچ فرقي نميكنه خوب حالابذاريد خبرمو بگم:

يكي از بهترين،دوست داشتني ترين،باهوشترين،زبون بازترين دوستام كه ارشد اكيپمون بود تاچند روزديگه داره ميره آبادان اسمش مهشاده كه ما فرشاد صداش ميكنيم اين مهشادخانوم،جونوعمرنفيسه(ملقب به نفيس پيس پيس)هست حالامانميدونيم چي كاركنيم كه بتونه دوري مهشادوتحمل كنه،ولي گذشته ازايناداريم واسه اين خانوم يه جشني تدارك ميبينيم كه خدابخوادهيچوقت ماروفراموش نكنه،ولي وقتي مهشادبره مشغله كاري منم بيشترميشه مجبورميشم تنهايي كلاسوشادوشنگول نگه دارموبه بچه ها روحيه بدم(مهشادنرو،وگرنه...)اين معلمامنتظربودن ماازمسافرت بيايم امتحان واسمون بذارن يه آشي واسمون پختن مثه اندامشون پرچربيه چندوقت ديگه هم امتحاناي ترممون،ديگه حوصله درسومشقوندارم اينوبه كي بگم اي خداااا.

ايشاالله دفعه بعدي باخبراي بهتري آپ ميكنم(التماس دعا)باي باي

 

 ((مي خواهم دستان التماسم راتا آسمان حضورت بالابگيرم تا شايد نورستاره هاي وجودت مرابه ضيافت روشناييها دعوت كند.مي خواهم به يادت سبزترين ترانه هاي عاشقي را زمزمه كنم وسرود زيبايي محبت را برايت بسرايم.ازبلنداي خلوتي پرخلوص ندايم را بشنو وآيه هاي عشق رابرايم تلاوت كن...))

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت8:23توسط فاطمه | |

سلام سلام هزارتا سلام تقديم به اونايي كه هم بانمكن هم بي نمكن وبعضيا شونم مثل خودم عسلنخوب چطوريد؟خوبيد؟روبه راهيد؟خداروشكرمنم خوبمبه مرحمت شما چه خبرا؟دلم واستون خيلي تنگ شده بودچه خوب شد آپ كردما واي اگه آپ نميكردم دق ميكردمچون كه عيدهم نزديكه خريد عيدم هم مونده.خيلي ازشما دوستان بايد ميزبان باشيدو از مهموناتون پذيرايي كنيد ولي من مهمون ميشم ميرم مسافرت يه جايي كه مردمش خيلي خونگرمومهربون و مهمون نوازن ميرم به جايي كه زادگاهم بوده، بوشهراون پايين پاييناي ايرانه ولي بالابالاهاي مفتخرينه ايرانه،وقتي دارم ميرم ازشهر خيلي هاتونم عبور ميكنيم ولي من حسابي دلم واسه دريامون تنگ شده درياي جنوب واقعاً ته ته ته ديگه خيلي خوش ميگذرهولي من ازطرف خودم دعوتتون ميكنم بيايد و واسه خودتون حال كنيد خيلي خوش ميگذره حالا يه كم ازمدرسه بگم: من كه حسابي به هم ريختم قاط زدم كم آوردم قبلا"براي اين معلماخيلي شاخ بودم راحت جوابشونوميدادم تازه براي بچه هاي ديگه هم مجوزميگرفتم ولي نميدونم جديدا"چي شده ديگه اون فاطمه نيستم خيلي عوض شدم ازكاري كه ميكنم ميترسم حالا ترسش به كنارمعلما تهديدمم كردن موندم چيكاركنم آتيشموخاموش كنموديگه باهاشون لج نكنم يا ادامه بدم وخودمو به اين زوديا كنارنكشم ديگه مغزم كارنميكنه آخه هرچي نيرومحركه وفسفرداشتم واسه المپياد رياضي دادم درهرصورت ديگه حالم ازدفتركتابومدرسه به هم ميخوره ازصبح تاشب زيرنظراين ناظم هايي، من پايه اولم ولي ناظم 3تاپايه منوميشناسن،سركلاس كه ميشينم طاقت دوري از شايان رو ندارم به خاطرهمين دستمونو ميندازيم دور گردن همديگه و ميشينيم حالا اين معلما هم ديگه سوژه اي پيدا نكردن كه گيربدن سه پيچ كردن به ماكه خيلي بد سركلاس ميشينين به خدا پيامبرم اينجوري نبود كه اينا اينقدرواسه خودشون حديث ميگنو ادعاشون ميشه اين چند وقته هم هي درس ميدن كه ما نتونيم بريم لباس بخريم شدن سوهان اعصاب ماهم مونديم عيدو بچسبيم يا درسو مشقو،ما يعني من بقيه رو نميدونم تصميم گرفتم از2۴اسفند مدرسه نيام خوب 6ماه مدرسه بسه ديگه يك كم هم بايدنفس بخوريم اينجوري كه سرخرداد نرسيده تلف ميشيم تازه كلاس ما پرازمخ ونخبه است مخصوصاً شايان يه خرخونيه كه خداعالم است فقط اين خرخون نيست كل بچه هاي اكيپمون به غيرازمن همشونم به عنوان هميارمعلم درسا انتخاب شدن خوب اين نتيجه خرخونيه ديگه.

درانتظارعيدو عيدي گرفتنم مواظب خودتون باشيد منم سعي ميكنم باشم فعلاًباي ...

          

((فردا بوي حرفهاي تورا داردحرفهايي روشن از جنس آفتاب.فردا روز بزرگي است.روزي كه من تورا خواهم سرود.بي تو قامت نحيف شب بوها حتي زيرباران مي شكند.بي توهيچ رودي به فكر درياشدن نيست.بي توتمام پرستوهاي عاشق بي آشيان مي شوند.بي توحتي ماه هم درشبهاي تنها يي ام رغبت نمي كند سري به من بزند.بي تو هواي چشمانم هميشه باراني است)).

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت20:7توسط فاطمه | |

سلام به تمام خاشگلاي زشت قوووبون همتون بشمواقعاً شرمنده كرديد خجالتمون داديدنميدونم چطوري جبران كنم مطمئنم كه به خاطردعاهاي شمابوده كه نمرات بالايي داشتمچون من نه درس ميخوندم نه سركلاس گوش به دبيرا ميدادمبيشترمواقع هم گرفتارعمليات سوتي گرفتن وكل انداختن بودم البته توجه داشته باشيد من بين معلم هام تبعيض قائل ميشم مثلاًعين بروبچس+oبه دبيررياضي وشيميم گوش ميدموخيلي هم دوسشون دارم واصلاًَهم قصد پاچه خواري ندارم چون اين احساس دوطرفه است ولي مثلاً دبيرزبان انگليسيمون منوخيلي دوست داره واينوهمه بچه ها ميدونن ولي اين احساس به طورفجيح يك طرفه ميباشد ومن هيچ علاقه اي به ايشون ندارم ومعمولاًهم مسئول ضايع كردن سركارخانم هستم ولي بنده خدا از رو نميره اين هم ازعجايب خلقت خداونده وهيچ كاريش نميشه كرد بايد سوخت وساخت ولي بازم ضايع كردنش خودش صفايي داره بابچه هاي اكيپ كلي ميخنديم. چندوقت پيش بايكي ازهمين بچه هاي اكيپ كه هم اسم هستيم ولي بابروبكس شايان صداش ميزنيم رفته بوديم بيرون، مثل هيچكدوم ازروزها خيلي مودب وسربه زيرداشتيم خيابونو مترميكرديم تابه مقصدبرسيم ازچندمتري شايان ديد زد گفت يه دخمل تيريپ خفن داره ميادحوصلم سررفت بيا يه تيكه بارش كنيم منم بهش گفتم لازم نكرده توچيزي بگي خودم كارشومي سازمفقط تويه سكه هرچقدري داري بده ولي هرچي ريالش كمترباشه بهتره خلاصه شايان سكه رو داد و دخمله هم به ما رسيد ،تا رسيد من سكه رو انداختيم جلوپاش جوري كه متوجه بشه بعدش دخملِ با اون صداي صياديش برگشت گفت:(( ببخشيد خانوما اين پول ماله شماست؟الان از جيب شماافتاد)).منم بااعتمادبه نفس فوق العاده ام برگشتم بهش گفتم:(( آره عزيزدلم ماله من بودولي شرمنده كه بيشترازاين موجوديم نبودقابل شما رونداشت))تصوركنيداون لحظه همه چشما به طرف ما stopشده بود قلب اون دخمل بيچاره همstopشده بودولي من همش ميخنديدمو منتظرعكسوالعملش بودمتااينكه دختره رنگ صورتش از سفيدي سفيدكننده اش به سرخي خونش زد، واي جاتون خالي دخمله جيغوويغش بالاگرفتماهم ديدم گريه بيچاره داره درمياد زديم به چاك بيچاره اينقدرقواره پارچه مانتوش كم بود كه نميتونست دستشو درازبكنه كفشش هم كه نميدونم چطوري پاش كرده بود درهرصورت يه كم خواست دنبالمون بدوه كه فكركنم به نفعش نبودچون ممکن بودکمرش بشکنه ازبس کفشش بزرگ بود آدیداسش اندازه قبربچه بودولي درهرصورت ما يكم اونطرف ترايستاده بوديم ديديم عينكشودرآوردوسرشوانداخت پايين ورفت فكركنم داشت ازضايع شدنش زيرعينكش گريه ميكردولي من ازكارم اصلاً ناراحت نشدم خيلي هم خوشحال شدم چون عده اي ازمردم كه شاهداين صحنه بودنوشادكرده بودم صداي خندشون تا آسمونا مي رفتهي هم ازما تشكرميكردنبعضي هاهم كه نديده بودن ازبقيه مي پرسيدنوذوق ميكردنتوجه داشته باشيد كه توي اين صحنه اون دخمله نقش دلقكوبازي ميكرد.ولي خدايي اگه يه توريست براي ديدن كردن ازفرهنگ وتمدن2500ساله اجداد ما پا به خاك ايران بذاره وقتي اين دخترها روببينه چي فكرميكنه البته پسرهاي خوش غيرت غيورمون هم دست كمي از اين دخترا ندارن دراصل نميشه يه پسرو با يه دخترعوضي نگرفت!!!؟

راستي ديروزبايكي ازبچه هاي كلاسمون براي چنددقيقه اي طرح دوستي ريختم درباره چيزاي مختلفي صحبت كرديم آخرش گفت تو توي اين دنياچي روخيلي دوست داري كه بخاطرش زنده اي؟جوابشو ندادم ولي خودش جواب خودشوداد ،بهش نميخورد اينقدردپسُرده باشه ولي گفت من فقط خدارو دوست دارم اما خدا توي دنيا نيست پس من براي چي زنده ام؟ديدم وضعش خرابه موضوع حرفوعوض كردم بعدشم زنگ خوردو رفتيم سركلاس ولي من همينجور توكف سوالش بودم واقعاًاگه ميخواستم به سوالش جواب بدم بايدچي ميگفتم؟من كه هنوزنتونستم به جواب قانع كننده اي برسم ولي حالا من اين سوالو ازشما ميپرسم:شما چه چيزي روتوي دنيا خيلي دوست دارين كه به خاطرش زنده ايد؟لطفاًجواب اين سوالوبديد شايدجواب شماهمون جواب فراموش شده ي من باشه.

               (( ماه محرم هم ازراه رسيد و ولنتاين هم داره ازراه ميرسه))

پس تاآپ بعدي وسلامي دوباره خداحافظ.

 

      

 ((اي كاش هردوي ماپرنده اي بوديم ودرآسمان لاجوردي عشق بال ميگشوديم وصفاي دوستي رابهتراحساس مي نموديم.اي كاش توگلي بودي ومن تورادرگلدان قلبم مي كاشتم وصبحگاهان ازاشك چشم كه هرزمان ازگونه ايم جاري است به توآب مي دادم.درآن هنگام بودكه باهم سرود دوستي سرمي داديم وبرخاطره هاي پرازصداقت وشادابي خويش افتخارمي نموديم ولي افسوس كه چنين چيزي ممكن نيست)).

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت18:28توسط فاطمه | |

سلام،چطورين؟خوبين؟خوشين؟سلامتين؟چيكارميكنين؟چه خبر؟

مرسي منم خوبم، به من كه خوش ميگذره هم نميگذره، فعلأهم سلامتم(به كوري چشم بعضيا)،من كه ازصبح تاشب الافم نميدومنم چيكارميكنم،خبرهامم كه مثل هميشه فعاله.پس شروع ميكنم1.2.3:

گفتم كه خوش ميگذره چون واقعأخوش ميگذره بابچه هاي اكيپ خيلي حال ميكنيم هفته پيش جشن گرفته بوديم به مناسبت 16ساله شدن اِلي جونم كه خيلي دوسش دارم، اميدوارم تا1ساله ديگه زنده باشي خودتم ميدوني كه من آرزومند طلوع كردن غمهاوغروب كردن شاديهات هستم(من غلط كنم ازاين آرزوهاكنم) آره ديگه خيلي توي تولدش خوش گذشت حسابي تركونديم خودش كه اصلاًحالش سرجاش نبود ماها روبه جا نمي آورد وقتي داشتيم ازخونشون ميرفتيم از زاويه ورودي كه نگاه ميكردي اينقدرخونشونوبابچه هابهم ريخته بوديم كه انگارمغولاي قرن21حمله كردن ماهم كه ديديم وضعيت قرمزفلنگوبستيم اومديم خونه هامون،من وقتي رسيدم خونه اينقدرخسته بودم به مامانم گفتم برام ساعتوتنظيم كنه كه صبح ساعت4زنگ بزنه كه من درس بخونم بعدشم بدون اينكه لباسامودربيارم گرفتم خوابيدم،صبح ساعت كه زنگ زداينقدرخوابم ميومدكه پاشدم دكمه خاموش ساعت روبزنموادامه خواب بدم ولي حالا مگه دكمه اش پيداميشدمنم عصباني شدم ساعت روكوبيدم زمين،بدبخت ديگه صداش درنيومد منم همونجا روي زمينم خوابم برد صبح هم كه امتحان زيست داشتيم هيچكدوممون هوچي نخونده بوديم رفتيم سرجلسه امتحان، كلاسمون شده بود عين اولين شب قبرجاهامونم تغييرداده بودن كه اصلأ نتونيم نگاه بي منظوري به ورقه رفيقامون داشته باشيم خوب خلاصه رگ غيرتمون زدبالا و رفتيم ورقه قهوه اي روتحويل داديم انگارنه انگاركه صفرميشيم،حالادرهرصورت نميدونم چرا امثال اصلاً لاي كتابوبازنميكنم واقعأازاول سال تاحالادرست درس نخوندم،همش سرسري خوندم خدابخيركنه، اون ازمستمرمون اينم ازامتحان زيستمون واقعاًچه شود؟راستي سرماخوردگيمم خيلي طول كشيدخوب بشه ولي خداروشكرالان بهترم دعاكنيد ديگه سرمانخورم آخه امتحاناي ترممون از9همين ماه شروع ميشه كه من هوچّي بارم نيست بيشتربچه هاخودشونوآماده كردن منم بايدبه زورشروع كنم كه عقب نمونم ولي بااين وضعيتي كه من پيش ميرم نميدونم به كجاميرسم،خيلي نااُميدم نه...؟؟متأسفانه اين چندوقت خيلي خوشخواب شدم وقتي ازمدرسه ميام به يه خوابه عميق زمستوني فروميرم عادت كردم نميدونمم كه چه جوري تركش كنم خيلي سخته آخه همين درساي خودمون كم بود المپياد رياضي هم اضافه شد كه بايد تاساعت4كلاس بمونم خوب هلاك ميشم انصافاً خواب لازمه ديگه؟؟بروبچس بامرام سربزن اين وب محض اطلاعات بيشتربايدبگم كه من ممكن به خاطرامتحانات آپ نكنم كه ميكنم كه نميشه وبمو ول كنم كه حتماًآپ ميكنم ولي ممكنه يكم ديربشه به اطلاعتون برسونم يه وقت نگران نشين چون فاطمه زندست البته اگه معلما با اين سؤالهاي مفهوميشون ترورم نكنن پس صددرصداين وب آپ ميشه به قول يه فاطمه ديگه:

                    بي همگان به سرشود ***بي اينترنت به سرنميشود

                  <~ شب چله همتونم مبارك اميدوارم خوب خورده باشين~>

                   ((البته تاريخ انقضاش گذشته ديگه شماببخشين شرمنده))

قربون همتون بشم تابعدازامتحانات وآپ بعدي خداحافظ(برام دعاكنيد)

  

((كجاست جاده اي كه من رابه توميرساند؟كجاست كسي كه آسمان رابه من نشان دهد.دلم ازاين همه ابر گرفته است.گناه من چيست؟نمي دانم شايد درمسيرآزمايشم.شايددرجاده هاي سرنوشت گم شده ام ودست تقديرمرا به اين سووآن سومي كشاند.گناه،آدمي راتامرزهاي جنون مي كشاند ودرلجنزارخود فرو مي برد،ولي كسي كه به ريسمان الهي چنگ مي زند،هرگز درباتلاق گناه فرونمي رود.))

+نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت18:43توسط فاطمه | |

 سلام به بچه هاي نانازوبلاگ نويس خوفين؟من خوف خوفم امايه كم دچارهارموني سرماخوردگي شدم آخه ميدونيدچي شده چندروزپيش اولين برف توي كرج برسرمردمش نازل شده بود واين بارش رابطه مستقيمي بامن وسرماخوردگيم داره آخه وقتي برف اومد عين برف نديده هااارفتيم ادم برفي ساختيم حااااااااال دادا ازادم برفيه خوشم اومدبچه باحالي بودبهش قول دادم تاوقتي كه اب نشده باهاش بمونم ولي حيف كه ناظممون نذاشت. ازكلاس كه ديد ميزدمش ديدم داره گريه ميكنه بيچاره اينقدرگريه كردكه بدون خداحافظي رفتو آب شد ولي عكسشويكي ازبچه ها با موبايلش گرفته بهم گفت برات ميفرستم منم ميخوام عكسشوقاب كنم بزنم تواتاقم.

ازدست خودموكارام عصباني شدم خسته خسته شدم يعني نه فقط خودما بلكه آوجي وداداشومامان قشنه وبابايي خسته شدن ازدركه ميام دنبال يه پاچه ميگردم كه بگيرمش خدايي 4نفربا8پاچه كمه به همين دليلم هركي ازراه ميرسه پاچشوميچسبم وضعم خرابه نميدونم چي كاركنم فكركنم دليلش هم همين فيزيكه تمام انرژي درونيموبه انرژي جنبشي تبديل كرده،همين چندروزپيش سركلاس كه نشسته بوديم يكي ازبچه ها اينقدرخاشگل شده بودكه نگووووووووومنم كه گرسنه بودم زدم لپشويه گازحسابي گرفتم بچه باحالي بودنرفت به مامانشينا بگه كه دوستم اين كاروكرده شايدم گفته ومامانشينا منوبخشيدن ولي درهرصورت جاي دندونام روي لپش بِنفش شده الان دوستم رژ گونه بنفش استفاده ميكنه.بچه هاي كلاسمون بچه هاي باجنبه اي هستن ولي مثه بروبچس اكيپمون پايه ات نيستن ولي بازجاي اميدواريش باقيه.راستي جديداًخيلي پرحرف وخوش خنده شدم، حالااگه حرفايي كه ميزدم سودي داشت مشكلي نبودولي حرفايي كه ميزنم تمامش چرتوپرته وقتي هم بابچه هانشستيم زرميزنيم يكيشون كه پاميشه يه جك تعريف ميكنه من يهوغيبم ميزنه وقتي هم كه پيدام ميكنن ميبينن ازبس خنديدم توحالت تشنجم ديگه چي بگم والا،همين چندروزپيش داشتم بارفيقم صحبت ميكردم يه لحظه چشمم به ثانيه شمارتلفنه افتادباورتون ميشه ۳۷/۱داشتيم زرميزديم سرموكه بالاكردم ديدم والدين گرامي درگوشه اي چشمان زيبايشان به سمت دختردلبندشان منحرف شده بعدازاين اوضاع حدود40باربه رفيقم گفتم"خوب كاري نداري ديگه"دوستم كه انگارضريب هوشيشوبه طوركامل ازدست داده بود دوباره شروع ميكرد به صحبت!كم كم والدين گرامي ازانحراف چشمشان كاسته شد اما دستان مباركشان به سمت دمپايي ها نزديكترميشد وقتي دستشان به مرحله نهايي يعني پرتاب دمپايي رسيد،خوشبختانه دوستم درهمان لحظه لفظ زيبايي خداحافظي روبه كاربردخدا روشكرضربه مغزي نشدم وگرنه كي ميخواست اين وبو زود به زود آپ كنه؟؟؟؟؟

بچه هاي بامرامي كه لطف ميكنن كامنت ميزارن بدونن كه من حتماً لطفشونو جبران ميكنم.

    

((انگاه كه كبوترپرشكسته اي دراشيان ازستم مي نالد.انگاه كه بلبل افسرده اي ازوجودخدابه پاي گل خاك برسرمي ريزد.انگاه كه پرنده ااي سوخته،باتشنج واضطراب درراه شمع جان مي سوزاند.انگاه كه جويبارچون اشك بيچارگان جريان مي يابد.انگاه كه ابشارچون عاشق زارزمزمه مي كند.دران لحظه ابربهاري فراق يارمي گويد.دران هنگام فقط چهره زيباي ترادرنظرم مجسم ميكنم وهمواره نامت درذهنم خطورميكندوهمواره به يادتوهستم.اماچه كنم بااين روزگارغم انگيزكه نميشودستيزكردوچاره اي نيست جزسوختن وساختن))

+نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت18:31توسط فاطمه | |

 سلام به بروبچس باوفاي نظربده ونظرنده اين وب قربون همتون بشم الهي واقعا"شرمندم ازته ته قلبم ازهمتون عذرميخوام كه معذرت ميخوام واقعا"گرفتاراين درسومدرسه شدم فكرنمي كردم محيط دبيرستان اينقدرمتراكم باشه ولي بازم سرهرزنگ يه حالي ميكنيم ولي معلماي امسالونميشه مثل قبلا"دك كردشيطونكاخيلي زرنگن سه سوته دسته ماروميخونن.

توماه رمضوني كه من حسابي تيريپ تحول اومدم مَخلص كلوم خيلي توم تاًثيركرد.باورتون ميشه بعدازاينكه سحري ميخوردم بيداربودم تاموقعي كه ميخوام برم مدرسه به دليل اينكه داشتم خرميزدم تاجلوي بروبچس نمكدون كلاسمون سوكس نشم بعدشم كه ميرفتم مدرسه وكه قبلا"بهتون گفتم ولي متأسفانه اپهاي قبليمويكي ازهمين بچه هاي ديوونه زدپاك كرد(دختره ي ديوونه كُزُوايي) ولي مثل هميشه دوباره شربازي هامون شروع ميشدوجفت پاميرفتيم توحالات وسكنات دبيرمربوطه،گفته بودم كه روزهاي اول مدرسه به خاطراينكه۷تاازبچه هاي اكيپ بودن خيلي غصه ميخوردم ولي ازبس همين۷تا توپن اكيپوتركوندن وهمه ريختن توگروهمون وازهرجابگي خودشونوبه ماانداختن تابيان وسط يك كم نمكدون بشن دركل هركي هركي شده شديم عين همون سياه لشكرفيلم ارباب حلقه هاحالابعدازدرسومدرسه ساعت ۱۵/۲تعطيل ميشديم وقدم مبارك روبه خونه ميذاشتيم اون موقع هم كه اينقدرگرسنه بودم ازحال ميرفتم و۲الي۳ساعتي روخواب تشيف داشتم بعدش ازخواب بيدارميشدموافطارونوش جان ميكرديم وقتي هم افطارميخوردم سنگين ميشدم وحال درس خوندن نبودش به جاش يك رمان توپ كه يكي ازبچه هاداده بودداشتم ميخوندم ولي خداييش خيلي رمان قشنگي بوداسمشم غزال بودپيشنهادميكنم حتما"بگيريدوبخونيدوقتي منم رمان ميخونم ديگه هوچّي حاليم نميشه خودمونقش اول داستان ميكنم.توي اين وبم كه من صبح تاشب ازخودم باكارهام ميگم راستيتش اصلا"ادمي نيستم كه ازخودم تعريف كنم ولي اگه دودقيقه پيش مام بياين(بچه هاي اكيپ)قول ميدم اينقدربخندين كه دل وجيگرتون بيادتودهنتون حالايه روزعكس هممونوميزارم تووب تاخودتون ماروبشناسين ،راستي دلبندانم خيلي خوشحال ميشم حوادث واتفاقات روزانتون روبه من بگيدتاكمي بيشتربخنديم.كاشكي زودترميرفتم دانشگاه ولي اگه برم چه رشته اي روانتخاب كنم؟دارم ديوونه ميشم فشاردرساخيلي زياده دلم براي راهنمايي ودبستان يه ذره شده.همه ميگن امسال بايدمثه گاوبشينيوخربزني ولي ماكه ازاين كارا بلدنيستيم يعني به گروه خوني ما نمي خوره.

قربون همتون بشم تااپ بعدي خداحافظ.

       

                     

((کاش خورشید غروب نمی کرد به این زودیها کاش کشتی عمرت سلامت می رسید به این ساحل ها تا من تمام حر ف های دلم را برایت می خواندم آنقدر در خلوت تنهایی ام برایت شعر سرودم که نگو آنقدر در شب های تارم برایت ستاره چیدم که نگو آنقدر چشم براهت ماندم وگرسیتم که رودخانه ی چشمانم خوشکید آنقدر در کنار جاده ی زندگی ایستادم تا شاید تو را در کوچه پس کوچه های تنهایی بیابم اما اما افسوس از آن روزی که شنیدم دفتر زندگیت با یک خط نوشته به پایان رسید خورشید عمر تو غروب کرد و تو ستاره ای شدی در دل سیاه شب و خاطره ای غم انگیز که همیشه در دل تنها و شکسته ی من باقی خواهد ماند ))

       

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت14:53توسط فاطمه | |