تبليغاتX
.:.گفته های یکتای من.:.

.:.گفته های یکتای من.:.

 سلام به بچه هاي نانازوبلاگ نويس خوفين؟من خوف خوفم امايه كم دچارهارموني سرماخوردگي شدم آخه ميدونيدچي شده چندروزپيش اولين برف توي كرج برسرمردمش نازل شده بود واين بارش رابطه مستقيمي بامن وسرماخوردگيم داره آخه وقتي برف اومد عين برف نديده هااارفتيم ادم برفي ساختيم حااااااااال دادا ازادم برفيه خوشم اومدبچه باحالي بودبهش قول دادم تاوقتي كه اب نشده باهاش بمونم ولي حيف كه ناظممون نذاشت. ازكلاس كه ديد ميزدمش ديدم داره گريه ميكنه بيچاره اينقدرگريه كردكه بدون خداحافظي رفتو آب شد ولي عكسشويكي ازبچه ها با موبايلش گرفته بهم گفت برات ميفرستم منم ميخوام عكسشوقاب كنم بزنم تواتاقم.

ازدست خودموكارام عصباني شدم خسته خسته شدم يعني نه فقط خودما بلكه آوجي وداداشومامان قشنه وبابايي خسته شدن ازدركه ميام دنبال يه پاچه ميگردم كه بگيرمش خدايي 4نفربا8پاچه كمه به همين دليلم هركي ازراه ميرسه پاچشوميچسبم وضعم خرابه نميدونم چي كاركنم فكركنم دليلش هم همين فيزيكه تمام انرژي درونيموبه انرژي جنبشي تبديل كرده،همين چندروزپيش سركلاس كه نشسته بوديم يكي ازبچه ها اينقدرخاشگل شده بودكه نگووووووووومنم كه گرسنه بودم زدم لپشويه گازحسابي گرفتم بچه باحالي بودنرفت به مامانشينا بگه كه دوستم اين كاروكرده شايدم گفته ومامانشينا منوبخشيدن ولي درهرصورت جاي دندونام روي لپش بِنفش شده الان دوستم رژ گونه بنفش استفاده ميكنه.بچه هاي كلاسمون بچه هاي باجنبه اي هستن ولي مثه بروبچس اكيپمون پايه ات نيستن ولي بازجاي اميدواريش باقيه.راستي جديداًخيلي پرحرف وخوش خنده شدم، حالااگه حرفايي كه ميزدم سودي داشت مشكلي نبودولي حرفايي كه ميزنم تمامش چرتوپرته وقتي هم بابچه هانشستيم زرميزنيم يكيشون كه پاميشه يه جك تعريف ميكنه من يهوغيبم ميزنه وقتي هم كه پيدام ميكنن ميبينن ازبس خنديدم توحالت تشنجم ديگه چي بگم والا،همين چندروزپيش داشتم بارفيقم صحبت ميكردم يه لحظه چشمم به ثانيه شمارتلفنه افتادباورتون ميشه ۳۷/۱داشتيم زرميزديم سرموكه بالاكردم ديدم والدين گرامي درگوشه اي چشمان زيبايشان به سمت دختردلبندشان منحرف شده بعدازاين اوضاع حدود40باربه رفيقم گفتم"خوب كاري نداري ديگه"دوستم كه انگارضريب هوشيشوبه طوركامل ازدست داده بود دوباره شروع ميكرد به صحبت!كم كم والدين گرامي ازانحراف چشمشان كاسته شد اما دستان مباركشان به سمت دمپايي ها نزديكترميشد وقتي دستشان به مرحله نهايي يعني پرتاب دمپايي رسيد،خوشبختانه دوستم درهمان لحظه لفظ زيبايي خداحافظي روبه كاربردخدا روشكرضربه مغزي نشدم وگرنه كي ميخواست اين وبو زود به زود آپ كنه؟؟؟؟؟

بچه هاي بامرامي كه لطف ميكنن كامنت ميزارن بدونن كه من حتماً لطفشونو جبران ميكنم.

    

((انگاه كه كبوترپرشكسته اي دراشيان ازستم مي نالد.انگاه كه بلبل افسرده اي ازوجودخدابه پاي گل خاك برسرمي ريزد.انگاه كه پرنده ااي سوخته،باتشنج واضطراب درراه شمع جان مي سوزاند.انگاه كه جويبارچون اشك بيچارگان جريان مي يابد.انگاه كه ابشارچون عاشق زارزمزمه مي كند.دران لحظه ابربهاري فراق يارمي گويد.دران هنگام فقط چهره زيباي ترادرنظرم مجسم ميكنم وهمواره نامت درذهنم خطورميكندوهمواره به يادتوهستم.اماچه كنم بااين روزگارغم انگيزكه نميشودستيزكردوچاره اي نيست جزسوختن وساختن))

+نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت18:31توسط فاطمه | |