تبليغاتX
.:.گفته های یکتای من.:.

.:.گفته های یکتای من.:.

 

سييييييييييلااااااااااااااااااااااااااااام

سال نو مبارك

زود زود اصلاً نميتونم صبركنم تازه خيلي هم دير شده بايد زودتردست به كارميشدم هرچه سريعترعيدي هاتونو رو كنيد(منظورم ازعيدي همون كامنت هاي خوشگليه كه لطف ميكنيد ميذاريد).

خوب ديگه چه خبرا؟خوش ميگذره؟به من كه خيلي خوش گذشتهمتون ميدونيدكجا رفته بودم،هميشه وقتي ميخوايم برگرديم كرج دلم ميگيره به خدايه قطره آب گنديده درياي خليج به صدتاي اينجا مي ارزه ولي حيف كه نميتونم اونجابمونم البته از كرجي هاعذرميخوام ولي شهرشون فقط به درد خودشون ميخوره،چند روز پيش داشتيم ازمدرسه پياده مي رفتيم خونمون (درحالي كه من مقنعه ام عقب رفته و ميخوام درستش كنم و چندتا ماشينم اون بغل پاركه ) ،منم كه حساس نسبت به موهامو مقنعه ام! رفتم سمت ماشين كه از توي شيشه ماشينه عكس خودمو ببينم و موهام رو داخل كنم .همينطور كه داشتم با مشقت درستشون ميكردموكيفم سنگيني ميكرد و با بقيه هم در حال وراجي بودم....آقا جاتون خالي ! ديدم چندعدد كله اندرون ماشين به تكان درامد....فقط صداي دوستم رو شنيدم كه گفت: خانومي چندتا آدم داخل ماشينه!!ديگه نفهميدم چي شد فقط گذرا ديدم كه چندتاپسرالاف نشسته بودن توماشينو همشون درحال خنديدن به من بودن! ... من و 4 تا دوستام الفرار..! ولي همه مون تابرسيم خونه هامون يه ريسه اي ميرفتيم كه همه توكف حالمون مونده بودن!!!

راستي يه خبربد البته خوبي بديش واسه شماها نيستوبه حال شماهيچ فرقي نميكنه خوب حالابذاريد خبرمو بگم:

يكي از بهترين،دوست داشتني ترين،باهوشترين،زبون بازترين دوستام كه ارشد اكيپمون بود تاچند روزديگه داره ميره آبادان اسمش مهشاده كه ما فرشاد صداش ميكنيم اين مهشادخانوم،جونوعمرنفيسه(ملقب به نفيس پيس پيس)هست حالامانميدونيم چي كاركنيم كه بتونه دوري مهشادوتحمل كنه،ولي گذشته ازايناداريم واسه اين خانوم يه جشني تدارك ميبينيم كه خدابخوادهيچوقت ماروفراموش نكنه،ولي وقتي مهشادبره مشغله كاري منم بيشترميشه مجبورميشم تنهايي كلاسوشادوشنگول نگه دارموبه بچه ها روحيه بدم(مهشادنرو،وگرنه...)اين معلمامنتظربودن ماازمسافرت بيايم امتحان واسمون بذارن يه آشي واسمون پختن مثه اندامشون پرچربيه چندوقت ديگه هم امتحاناي ترممون،ديگه حوصله درسومشقوندارم اينوبه كي بگم اي خداااا.

ايشاالله دفعه بعدي باخبراي بهتري آپ ميكنم(التماس دعا)باي باي

 

 ((مي خواهم دستان التماسم راتا آسمان حضورت بالابگيرم تا شايد نورستاره هاي وجودت مرابه ضيافت روشناييها دعوت كند.مي خواهم به يادت سبزترين ترانه هاي عاشقي را زمزمه كنم وسرود زيبايي محبت را برايت بسرايم.ازبلنداي خلوتي پرخلوص ندايم را بشنو وآيه هاي عشق رابرايم تلاوت كن...))

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت8:23توسط فاطمه | |