تبليغاتX
.:.گفته های یکتای من.:. - بپا تو تابستون گيرنكني

بپا تو تابستون گيرنكني

سامُليكُم<~اين سلام لوتي واسه لوتي هاي كامنت بذار

خوب حالتون چطوره؟حال كنكوريهاي عزيزمون چطوره؟حال ماماناي جيگرطلا چطوره؟

حال منم خوبه يعني خيلي خوبه حرف نداره،از مشهد برگشتم حالاديگه بهم ميگن مش فاطمه(خجالت نمي كشي زيارت قبولي نميزني ميخواي از اينم كه هستي بزرگتر بشي بعد يادبگيري؟!؟!)

دوستان چي كارميكنيد با تابستون،خوش ميگذره؟ما كه كلي برنامه مسافرتي داشتيم كه همش به هم ريخت،با اين سهميه بنديه ماهي كه داريم حتماً ميشه بريم ايران گردي،شمالم نميتونيم بريم خيلي بد شد،حالشو اون بالابالاهاي دولت ميكنن تونمیری همه ضدحالاش واسه ماست.

خوب چند روز ديگه(دقيقاً 10روز)بايد برم مدرسه،اينم از تابستون ما،كي ميشه كتابو واسه هميشه ببنديم؟؟ آخرش من ازدست مدرسه معتاد میشم

راستي انتخاب رشته هم كردم،ميرم رياضي فيزيك<~حالشو ببريم صبح تا شب بايد عين ساعت كاركنيموخر بزنيم.البته كل بچه هاي اكيپ اومدن رياضي اما يكيمون در رفت منظورم اينه كه رفتن كلاردشت(خوش به حالش)

.:.يه اتفاق خيلي با حال.:.

امروز صبح واسه خودم ريلكس خوابيده بودم چه خوابايي ميديدم همه مَشتي،كه يهو سروكله يه كابوس پيدا شدكابوسش خيلي وحشتناك بود،كابوسه اين بود كه خواهرم توي خواب اومد پيشم خوابيد منم از اين حركتش هميشه حالم بهم ميخوره بخاطر همينم قضيه رو احساس كردم جديه(يعني تو بيداريم) واسه همين مشتمومحكم كردم بعد با يه ضربه جانانه واقعي زدم طرفش...آآآآآآآخ...فكرميكني زده بودم كجا،خواهرم توي خواب بودولي ديواره توي بيداري بود به خاطرهمين الان دستم باند پيچيه .

خوب ديگه بي خيال اتفاقات بعدي،ميشم چون اگه بخوام همشونوتعريف بكنم سرتون سوت ميكشه پس واسه اين دفعه بسه...

قربووووون تك تك موهاي سرم كه به اندازه همشون دوستون دارم بااي بااي.

     

         

(( زخمي بر پهلويم است و خون مي چکد و خدا نمک مي پاشدو من پيچ مي خورم و تاب مي خورم و ديگران گمانشان که مي رقصم من اين پيچ و تاب را و اين رقص خونين را دوست دارم چون به يادم مي آورد که سنگ نيستم چوب نيستم خشت و خاک نيستم که انسانم.))

      

نوشته شده توسط فاطمه در تاريخ جمعه پانزدهم تیر 1386 در ساعت 19:6
لينك ثابت |